تبليغاتX
My&You
بهار را باور کن

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. روزی آنان به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند.پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنان زیاد شد و از هم جدا شدند.

 یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد. مرد نجاری را دید. نجار گفت: " من چند روزی است که دنبال کار می گردم. فکر کردم شاید شما کمی خرده کار ی در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمک تان کنم؟"

برادر بزرگ تر جواب داد: "بله، از قضا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسایه در حقیقت، برادر کوچک تر من است. او هفته ی گذشته، چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب، بین مزرعه ی ما افتاد. او به طور حتم این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ زیرا که ستون های معبد، دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط راضیه  | 

تا حالا جوالدوز دیده اید؟ من که ندیده ام

 امروز بر حسب اتفاق <نه چندان جالب> این کلمه بازهم به گوشم خورد، "یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به مردم" واسه همین تو اینترنت در مورد آن سرچ کردم و نتیجه را هم در پایین می بینید. داشتم با خودم فکر می کردم واقعا اگر این اتفاق می افتاد که هیچکس پشت سر دیگران سخن نمی گفت دنیا چی می شد........

جوالدوز=سوزن درشت که برای دوختن جوال به کار می رود. در مثال ها آمده است یک سوزن به خودت یک جوالدوز به مردم. یعنی وقتی می خواهی به دیگری جوالدوز بزنی اول به خودت یک سوزن کوچک بزن تا درد آن را بفهمی بعد می توانی به دیگران جوالدوز بزنی . چون در این صورت وقتی درد آن را احساس کردی به دیگران کوچک ترین صدمه هم نمی زنی . کنایه از روا نبودن صدمه زدن به دیگران و پشت سر دیگران سخن گفتن.

http://khommeh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

گردون نگری ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه اوفکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود؟

ور نیک نیامد این صور عیب کراست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

از معلمی پرسیدند" تو بزرگتری یا برادر تو"

 گفت: من بزرگترم اما چون یک سال دیگر بر وی بگذرد با من برابر خواهد شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

سرمایه هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد بزحمت جعبه سنگینی را به کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد لیوان بزرگ شیشه ای را از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند پرسید: آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پرشده است. استاد مقداری سنگریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت بعد لیوان را کنی تکان داد تا سنگ ریزه ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط راضیه  | 

افسوس که دل بسته نامیم هنوز

در بند رضای خاص و عامیم هنوز

تا پاک شود آینه قلب ز زنگ

مامنتظر جرعه جامیم هنوز

عارف کردستانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط راضیه  | 

سوار اتوبوس شدم دو تا صندلی روبروی هم خالی بود، روی یکی از اونها نشستم. یکباره خانم دیگه ای هم اومد وصندلی مقابلم نشست؛ وای خدای من اون زهرا یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود سالها می شد که اونو ندیده بودم با لبخند به اون نگاه کردم، اما با وجودی که نگاهمون هم چند لحظه بهم گره خورد اون بی توجه سرشو کج کرد طرف پنجره و بیرون رو پایید و سعی کرد دیگه به طرف من نگاه هم نکنه.

اتوبوس آرام آرام حرکت می کرد و منو به سالها قبل می برد، وقتی که مسئله فیزیک و شیمی و زیست جانوری رو باهم حل می کردیم، یادم میومد که زهرا خیلی خوب مسئله های وراثت دالتون رو حل می کرد و به من هم یاد می داد، یادم می یومد که با هم در مورد دبیرها و نحوه تدریسشون، سریالهای تلویزیونی، قبولی تو کنکور و هزار تا چیز دیگه حرف می زدیم، می خندیدیم و ....... اما الان دقیقا روبروی هم، خودمون رو به بیخیالی می زنیم و ادای آدمهایی که همدیگرو نمی شناسن درمی آریم. تو همین فکرها بودم که اتوبوس توقف کرد، اون آروم بلند شد و رفت و من با بغض نفس راحتی کشیدم و اونو با نگاه بدرقه کردم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط راضیه  | 

 ماهرگز قامت خود را نمی دانیم

مگر ما را فراخوانند که برخیزیم و قد برافرازیم

و آنگاه اگر به طرح وجود خویش وفادار مانده باشیم

قامت ما از آسمان ها خواهد گذشت.

"امیلی دیکنسن"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط راضیه  |